یادآر اگر رگت را با مرگ میخراشی
تو بازماندهای تا او را گواه باشی…
نگذار پوزه سایند بر این جنایت از بیخ
نگذار خون بشویند از سنگفرشِ تاریخ
چون میخزند فردا از آستینِ اغماض
سلاخیِ روایت تکرار میشود باز :
شلیکِ افترا بر فریادِ احتمالیش
بر چشمهای مبهوت، بر دستهای خالیش
بر دفنِ هر حقیقت این جاعلان حریصند
تقصیرِ قاتلان را وارونه مینویسند
از جنگِ خانه گفتند.. از مصلحت به کشتار!
تو «حافظهی زخمی! » در دادگاهِ انکار
یادآر اگر رگت را با مرگ میخراشی
تو بازماندهای تا او را گواه باشی…