صبح مثل مرده ها از تابوتم برخاستم و با گام های خشک و خوابزده به کافه ی همیشگی ام سرازیر شدم. آن جا که پرنده نغمه میخواند و سایه ی مطبوعیست که چشمان تاریک و غمزده م را نمی سوزاند. آن جا که پیچکهای آرامش بین کوه سیمان و بتن روییده و نسیم صبا ریه ی ادمیزاد را از نفس عاشقان پر میکند.