نقدی به تئوریسین های ارزشی کنم
هیچ چیزی بارتون نیست. شما در روز اول جنگ بدون هیچ برنامه و پلنی وارد بازی تریدرهای نفتی شدید. نه میفهمید نفت چیه نه تنگه نه خارگ میدونید چیه و نه روابط مالکان vlcc را با ۷خواهران نفت میفهمید نه چارتش و...
حالا نوبت آمریکاست تا کنز نفت ۳۰۰$ را ببره
درس جنگ اخیر روشن بود، اما متأسفانه به آن دقت نشد: سبک استفاده از تنگه هرمز دیگر مانند اهرم فشار نفتی دهه ۱۹۷۰ اعراب نیست. غرب از بحران نفتی ۱۹۷۳ آموخته است که باید عرضهکنندگان، مسیرها و ذخایر انرژی خود را متنوع کند. به همین دلیل، بحران در هرمز قیمتها را بالا میبرد، بازارها را عصبی میکند و هزینه بیمه و کشتیرانی را افزایش میدهد، اما لزوماً در اروپا یا آمریکا کمبود فیزیکی فوری ایجاد نمیکند. در واقع استفاده از اهرم هرمز نیازمند صبر راهبردی بود. فشار واقعی تنها در صورت تداوم بحران و فرسایش ذخایر راهبردی شکل میگیرد. در مقابل، ضربهی مستقیمتر و سریعتر بر اقتصادهای آسیایی، بهویژه چین، هند، ژاپن و کره جنوبی، وارد میشود.
همانگونه که تصویر نخست نشان میدهد، واردات نفت خام اروپا اکنون میان طیف گستردهای از عرضهکنندگان توزیع شده است. ایالات متحده بزرگترین منبع از نظر ارزش واردات است و پس از آن نروژ، قزاقستان، لیبی، عربستان سعودی و چند کشور دیگر، از جمله نیجریه، عراق، جمهوری آذربایجان، الجزایر، برزیل، مکزیک و گویان قرار دارند. این الگو بازتاب یکی از درسهای اصلی بحران نفتی ۱۹۷۳ و تحریم نفتی عربی است: امنیت انرژی فقط به دسترسی به نفت وابسته نیست، بلکه به تنوعبخشی در عرضهکنندگان، مسیرها، ذخایر و منابع انرژی نیز بستگی دارد.
تصویر دوم همین نکته را در مورد گاز طبیعی تأیید میکند. واردات گاز اروپا دیگر تحت سلطهی یک منبع واحد نیست. هرچند روسیه همچنان در نمودار دیده میشود، تصویر کلی نشاندهندهی ساختاری متنوع در عرضه گاز است؛ ساختاری که در آن نروژ، ایالات متحده، شمال آفریقا، بریتانیا، جمهوری آذربایجان، قطر و دیگر عرضهکنندگان نقشهای مهمی ایفا میکنند. به بیان دیگر، درس راهبردی پس از ۱۹۷۳ در سیاست انرژی اروپا نهادینه شده است.
این مسئله پیامدهای مستقیمی برای معنای راهبردی تنگه هرمز دارد. تنگه هرمز همچنان یکی از مهمترین گلوگاههای انرژی در جهان است، اما اهمیت آن برای ایالات متحده و اروپا تغییر کرده است. اختلال در هرمز قطعاً قیمتها را بالا میبرد و اضطراب بازار را افزایش میدهد. با این حال، چنین اختلالی لزوماً به کمبود فوری انرژی در اروپا یا ایالات متحده منجر نمیشود، زیرا آنان ساختار وارداتی متنوع، عرضهکنندگان جایگزین، ذخایر راهبردی و دسترسی به بازارهای جهانی دارند.
فشار واقعی ماهیتی انباشتی دارد. اگر بحران هرمز طولانی شود، میتواند بهتدریج ذخایر را تحت فشار قرار دهد، حق بیمه را افزایش دهد، هزینههای کشتیرانی را بالا ببرد، قراردادها را مختل کند و فشار تورمی ایجاد نماید. خطر راهبردی دقیقاً در همینجاست: نه در فروپاشی فوری انرژی غرب، بلکه در یک جنگ فرسایشی بلندمدت میان تابآوری بازار و اختلال ژئوپلیتیک.
برای اقتصادهای آسیایی، آسیبپذیری مستقیمتر است. چین، هند، ژاپن و کره جنوبی همچنان بسیار بیشتر به جریان انرژی از خلیج فارس وابستهاند. بنابراین، اختلال طولانیمدت در تنگه هرمز به اقتصادهای صنعتی آسیا شدیدتر و فوریتر از اقتصادهای غربی آسیب خواهد زد. این همان نکتهی راهبردی است که سیاستگذاران ایرانی باید جدی بگیرند.