مامان ما هی تهدیدمون میکرد که ول میکنم میرم. یه صبح جمعه وسط دعوامون رفت. دو تا بچه موندیم با بابا که میگفت نمیدونم کجا رفته. تا ظهر به همهی فامیل زنگ زدیم و میگفتن اینجا نیست. تا شب که برگشت مردیم و زنده شدیم. من ۶سالم بود داداشم ۵. بعد میگن چرا اضطراب جدایی داری :)))
مامانم یه سری برگشت گفت اذیت کنی میبرم میذارمت بهزیستی و برد. انتظار تا شب پشت پنجره بهزیستی واسه برگشتنش خیلی سخت بود. همسن عکسم بودم.