۱۶ اسفند، ساعت ۶ عصر، هنگام عبور از پیادهرو کنار
#ایستبازرسی خیابون جیحون کمی پایینتر از خیابون آزادی، یه لباسشخصی خپل کتشلواری یقهآخوندی همسنخودم با کُلت اومد سمتم و گفت مدارک و کولهپشتی و گوشیم رو بدم؛ من به تصور اینکه وضعیت جنگیه نخواستم مقاومت کنم و چیزایی که خواست رو دادم و به سوالاش جواب دادم؛ توی گالری گوشیم عکسها و کلیپهای تجمعات دانشجویی با شعار
#زن_زندگی_آزادی_جمهوری_ایرانی (و البته به همراه کلیپهای اینستاگرامی از خودم علیه اسرائیل و سلطنت و تجاوز خارجی) رو دیدند؛ طرف بعد کلی سوال راجعبه شغل و تحصیلات و عقاید و... پرسید طرفدار زن زندگی آزادی هستی؟ گفتم آره ولی چرا تفتیش عقاید میکنید؟ گفت پس ضدانقلابی! و با چهارتا بسیجیها همراه کلاشینکف کشوندنم پارک بغل و انداختنم زمین و اون خپله(که اگه دستخالی و تنها بود، با اردنگی تا سر خیابون میبردمش) شروع کرد لگد زدن توی صورت و شیکمم و کلتش رو میذاشت روی سرم و گفت زن زندگی آزادی یعنی خواهر و مادرتون فلانند! و الان فعلا نمیکشمت تا پروندهات تکمیل بشه. بعد از اینکه یکی دیگهاشون کلی گوشیم رو گشت و گفت چیزی نداره و پهلوی و اسرائیلم حتی کوبیده، اون خپله گیر داد که نه این سابقهداره و باید تحویلش بدیم.
چشمم و دستم رو بستن و سوار موتور فرستادنم به یه خونه امن؛ اونجا دوباره چندتا لباس شخصی اومدن که خودشون میگفتن از پلیس امنیتند و توی حیات خلوت اون خونه شروع کردن حین گشتن گوشی و لپت و تاپم بازجویی کردن و مشت و لگد زدن و کلت رو سرم گلنگدن میکشیدن و میگفتن چون دروغ گفتی الان شلیک میکنیم، بعد میگفتن میخندی؟ و به زور میگفتن دوباره لبخند بزن و بعدش با مشت میزدن توی دهنم. یکیشون میگفت شیشه میکشید که هم مخالف مایید و هم اسرائیل و پهلوی؟!
بعد یکی دو ساعت بازجویی و گشتن گوشی و لپتاپ، وقتی چیزی پیدا نکردن، به اتکای چتهای شخصیم حریصانه شروع کردن به سوال پرسیدن از روابط شخصی و جنسیم؛ که گفتم تا الان چون در وضعیت جنگی فکر میکردم ابهام واستون پیش اومده جوابتون رو میدادم و الان دیگه هرچقدرم مشت و لگد بزنید، دیگه جواب این سوالهارو نمیدم.
در آخر دوباره وسایلم رو تحویل دادند و سوار یه ماشینم کردن و انتهای یادگار امام با چشم بسته ولم کردند و رفتن.
تماس گرفتم به خونواده اطلاع دادم و پدر و مادرم همون موقع رفتن دم اون ایست بازرسی اعترض کنند که پدرم هم با شوکر زدند.
۱۹ اسفند با اصرار خونواده، رفتم سازمان قضایی و دادگاه نیروهای مسلح شکایت کردم؛ و بعد رفتم برای پزشکی قانونی برای گرفتن گزارش آسیبی که به پرده گوش و صورت و گردن و پهلوم وارد شده بود که گفتن باید نامه از دادسرا و کلانتری بیاری و رفتیم اونجا هم گفتن الان وضعیت جنگیه و نیستن.
بعد ده روز از همین دادگاهی که شکایت کرده بودم تماس گرفتن گفتن میتونی ادعات رو ثابت کنی که اینا زدنت و بردنت و شاهد داری؟ گفتم چطوری ثابت کنم و وقتی تنها بودم چه شاهدی؟ گفتن مثلا از خود همون بسیجیهای ایست بازرسی شهادت بگیری!! و اگه نمیتونی پس پرونده مختومه میشه!
حالا پریشب دوباره اطراف شهریار، ایست بازرسی بسیج باز گیر داد بهم و گوشی رو گرفت واسه گشتن و تفتیش عقاید؛ که مثل اینکه امر روتینشونه